ههی، تو را نمیبینم؛
اما ذهنم آنقدر تو را آموخته
که فاصله هم نمیتواند تصویرت را از من بگیرد.
هر شب، بیآنکه باشی، در خیال من پیدایت میشود؛
و گاهی همین خیالِ تو،
آنقدر واقعیست که دیوانهام میکند./li>
در ذهن من، تو آنقدر پاکی
که ذهن انسانیام نمیتواند درکت کند؛
پس به جستوجوی بدی در تو میافتم..
ديوانګکک.
پشک
رباټ
خانمِ همیشهحقبهجانب
شخصِ خاصم😒
هي شما خاصین، انقدر که تکرار شدني نيستین
هی، شاید فکر کنی هزاران کیلومتر دوری و من از تو چیزی نمیفهمم؛
اما من میتوانم هر لحظه تو را حس و تصور کنم، چون در این مدتی که با هم بودهایم، تکتک حرفهایت را تحلیل کردهام.
و این دوری از روی اجبار نیست؛ فعلاً امتحانیست برای خودم.